برای رسیدن به ...


منوی وبلاگ
ufo_hunter

صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
<یک انسان>

آرشیو وبلاگ
دی ۸٧
دی ۸٦
مهر ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥


لینک دوستان
  وبلاگ فارسی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

...4 سال

سلام...

۴ سال گذشت از اولین باری که ...دیدمش!

هر روز شرایط من عوض شده و هر روز به یه آدم جدید تر تبدیل شدم, اما هیچوقت فراموشش  نکردم...

این روزا سرم با کار و ... خیلی شلوغه, دورو ورم پر از دوستای خوب و یه خانواده معرکست! همه چیز عالیه, همهچیز, اما, هر چقدر همه جیز خبتر میشه و شرایط بهتر میشه و دورو ورم شلوغتر...هرچقدذ آدمهای جدید تری رو میبینم که همیشه آرزو میکردم با یکی از اینا ارتباط داشته باشم و هیچ حسی بهشون الان ندارم, میفهمم چقدر داشتن مهمترین آرزوی زندگیم الان برام لازمه! اینکه هم خودم به همه آرزوهام برسم و هم کسی که بزرگترین آرزومه به همه ارزوهاش برسونم...!

هنوز بعد از این همه مدت تو این فکرم که چرا باید اینطور اسیر خواسته و آرزویی بشم که برای منی که هیچ چیزی داشتنش سختم نبوده ۴ سال برام آرزوی مهال بد. اینکه چرا هر بار که کمی فراموشش میکردم یه خواب عجیب و واقعآ عجیب میدیدم که همه چیز رو از و شروع میکرد برام... اینکه با هیچ کسی تو این مدت نتونستم دوست باشم حتی این روزا که به خاطر شرایطم خیلی دورم شلوغه..اما با هر کس آشنا میشم بعد از یه مدت میبینم نمیتونم دل ببندم و از دستم ناراحت میشن..منم ناچار سمت هیچ کسی کشیده نمیشم!

عجیبه, شاید خدا میخواست بهم بگه اینطور یست که هر چیز بزرگ و کوچیکی بخوام برام مهیا نمیشه و چیزایی هست که با وجود اینکه از تپش قلبم برام مهمتر از حیاته, بهش نمیرسم!

شاید یه روز با کامل شدن کتاب زندگیم و شیوه رسیدن به همه اون چیزایی که امروز دارم, هیچکس فکرشم نکنه به بزرگترین آرزوم نرسیدم!

داستان این نوشته هها داستان یه عشق بچه گانه و احساسی دیگه نیست که آخرش با گریه گزرای یکی یا خنده ٢ نفر تموم بشه...داستان یه واقعیت پر محتوا و قشنگه که با شیرینیش تک تک ثانیه ها رو توی ۴ سال رو میتونه تلخ کنه...

همیشه فکر میکردم شاید کم تلاش کردم و شاید ... همیشه یه فرصت میخواستم تو این مدت, فقط یه فرصت! اما هیچوقت نا امید نشدم و اصلآ مهم نیست که شاید هیچوقت نرسم, مهم اینه که هست و نفس مکشه...

اصلآ هم مهم نیست که اینهمه موقعیت و شرایطی که هست رو نمیبینم چون دیگه برام ارزشی ندارن! شاید یه روز همه چیز عوض بشه...شاید.

امشب دلم تنگ شده بود اومدم اینجا بنویسم/...چون بازم یه خوابی دیدم که...خدایا خودت میدونی فقط منظورم از همه این حرفا چیه.

امیدوارم مهسا هرجا و با هرکسی که هست خوشحال باشه, ...

...




در انتظار ملاقات سوار اسب سفيد...

سلام... میدونم خیلی گذشته.

میخوام چیزیرو بگم که حقیقتیه که عجیب بهش رسیدم! اینکه عشق واقعی، چیزیه که هیچ قدرتی توان رویارویی باهاش یا از بین بردنشو نداره.

من با همه اتفاقاتی که از آخرین نوشته این وبلاکگ برام افتاده و همه زندگی خوبی که داشتم و ... حالا اومدم اینجا تا از حقیقتی بنویسم.

چند هفته پیش دوباره فکر ها و احساساتی که از مهسا تو دلمه بیشتر دنیامو لمس کردن. فهمیدم هیچ وقت نمیتونم فراموشش کنم، هیچ وقت. همین چند روز پیش توی یاهو پیام دادم که میخوام گاهی باهاش صحبت کنم، فقط صحبت. همین برام میتونه کافی باشه، دیدنش از دور،هرچند سخته... اما همونطور که گفتم از بودن با خیلی از آدم ها برام بهتره.

شاید دیگه مجالی نشه اینجا بنویسم، داستان مهسا تموم میشه اینجا، اما حکایتش توی زندگیم همیشه ادامه داره. امیدوارم هرطور و هر جا هست خوشبخت باشه. برای همه آدمای خوب هم آرزوهای خوب دارم...همتون مواظب خودتونو عشقتون باشید.

میرم به اون راهی که خدا پیش روم گذاشته، با یه اسب قهوه ای  تنومند و زیبا، و افسار یه اسب سفید بدون سوار هم دستمه، تا همیشه تا آخر اون راه این اسب زین کرده و آماده سفید همراه منو اسبمه، به امید روزی که سوار گمشده اسب سفید بیاد تا همراه هم تو این جاده زیبا به سوی........بریم.نمیتونم برم دنبال اون سوار یا حتی چیزی بهش بگم، اما امیدوارم یه جای این جاده زندگی ببینمش و هر وقتی باشه با همه وجود سرزنده و آماده همراهیش هستم. اون سوار هم برای من همیشه و همیشه مهساست.

یا حق




کسی نميدونه چی در انتظارشه...

همیشه فکر میکردم رسیدن به مهسا قشنگترین پایان برای داستانیه که گفتم...

اما...

حالا که همه چیز تموم شده برام، میبینم با یه کوه تجربه ... با یه اراده آهنی ... با یه دنیا شکر در درگاه خدا... کوله بارم رو از این قسمت جاده زندگی بستم تا برم جلوتر...

جایی که... انتظار برای صبحدم... هنگام طلوع خورشید معنی پیدا میکنه.

اعتقاد دارم این حکمت بوده، من مهسا رو فراموش نکردم و نمیکنم. اما شاید الان اون خوشبخت تر از اونیه که فکر میکنم و به هر حال چیزی که خدا براش خواسته این بوده و این برام ارزشمنده.

فکر میکردم میتونم فراموشش کنم ، توی این پیام هم نوشته بودم که همه چیز برام تموم شده و ... اما ویرایشش کردم. دلیلشم فقط یک  چیزه، عشق پایان نداره.

یا حق    




من هرچقدر ميتونستم قدم به سمتش برداشتم...

سلام

نمیدونم چی باید بگم، من همه تلاشم رو کردم، اما گاهی حتی همه تلاش هم کافی نیست. کاش میدونستم تو ذهن مهسا در مورد من چی میگذره. این بزرگترین آرزوی منه. مهمترین حقیقتی که میخوام بدونم. اما این مدت همه شرایط و رفتار مهسا طوری بوده که من کاملآ گیج شدم . 

نمیدونم چرا مهسا من رو ندید...نخواست که ببینه. نخواست همه احساسی که بهش داشتم رو..همه دنیایی رو که میتونستم و میخواستم به پاش بریزم ببینه. به خداوندی خدا من به هیچ کس دیگه ای نمیتونم دل ببندم وگرنه تاحالا ۱۰۰ بار عاشق شده بودم، عاشق دخترایی که هرچند از همه نظر خوب بودن اما من یه تار موی مهسا رو به ۱۰۰۰ تای اونا نمیدم.

من دیشب میخواستم با مهسا صحبت کنم و داستان رو بیشتر براش توضیح بدم، و بگم من به یه دوستی احترام میذارم و تا وقتی که دوست پسر داره هیچ وقت جسارتی نمیکنم که فکری بکنم. و میخواستم بهش بگم من دیگه اصلآ قصد مزاحمت برای دوستیش رو ندارم و کاری میکنم که اصلآ متوجه من نشه.. اما وقتی بهش اس ام س دادم که بیاد تو اینترنت تا اینا رو براش بگم عصبانی شد و جواب تندی به من داد که دست از سرش بردارم! و فرداش اس ام اس داد که دیگه بهش نه اس ام اس بدم نه دیگه هیچی...گفت میخواد راه درست رو بره...امیدوارم راه درست رو انتخاب کنه و بره...حتی اگه من تو اون راه نباشم، فقط خوشحالیش رو میخوام.

اصلآ نمیخوام از من دیدی پیدا کنه که حاضرم برای رسیدن بهش در رابطش با کسی که دوست داره مزاحمتی ایجاد کنم، برای من خودش مهمه...هرجا که هست و با هرکس که هست، فقط خوش باشه... فقط نمیتونم قبول کنم کسی میتونه اون رو بیشتر از من دوست داشته باشه و دنیا رو به پاش بریزه، به خاطر اینه با وجود همه بی محلی هاش بازم امیدوار بودم شاید یه روز درست شه همه چی.

میخواستم این رو بهش بگم... اما خوب نتونستم. اون خودش به من گفته بود آف نذارم چون دوستش میبینه و فقط اس ام اس بدم و حالا اینطور از اینکه اس ام اس دادم شاگی شد!!!... آخه این بی انصافی نیست؟ به خدا انقدر مغرور هستم که اگه کسی این کار رو باهام بکنه و اینطوری سر بدوونتم حسابی جواب کارشو بدم اما مهسا...نمیتونم...و اونقدر مغرورم که اگه از اون اول بگه من از شما خوشم نمیاد دیگه سمتش نرم. اما همه شرایط من حتی رفتار مهسا توی این مدت چیز دیگه ای میگفت، به من امید میداد...

اما انگار بخاطر علاقه ای که بهش دارم یه جور حس میکنه من خیلی پایینم و همیشه آمادگی این رو دارم باهام هرطوری رفتار بشه! طوری که هر رفتاری بکنن ابرو خم نمیکنم. درسته که به روی خودم نمیارم اما دلیل نمیشه که به دل نگیرم

تازه میفهمم وقتی میگن عشق واقعی از غرور بالاتره یعنی چی.

به هر حال دیگه مهسا ازم خواست تمومش کنم، من هم که حرفی ندارم، هیچ وقت نداشتم... من بهش اس ام اس دادم که چشم دیگه اس ام اس نمیدم و...اما حتی بعد از ۱۰ سال نظر من عوض نمیشه... کاش این حرف من رو جدی بگیره چون به خداوندی خدا طوری شدم که نمیتونم کس دیگه ای رو ببینم.

خیلی سخته، دارم خورد میشم، اینهمه دختر رنگارنگ...اینهمه موقعیت...اما هیچ لذتی برام ندرن! فقط از خدا میخوام بگه چرا مهر مهسا رو اینطوری انداخت تو دلم. بین همه آدمای روی زمین! چرا مهسا!؟ دلیلش رو نمیدونم، اما حکمت خدا رو باور دارم و دوست دارم.

دیگه بیش از این غرورم رو نمیتونم زیر پا بگذارم، البته اگه میدونستم اون من رو حتی کمی دوست داره غرور بی ارزش ترین جز وجودم بود در مقابل عشق اون. اما دیگه اگه قراره اتفاقی بی افته بستگی به اون داره.شاید یه روزی بیاد به سمت من...شاید یه روزی ...

من فقط میتونم منتظر بمونم. بدون اینکه مهسا بدونه ... تا شاید یه ندایی از سمتش بیاد، یه اشاره ای...تا من برم سمتش.

 من جرمم اینه که دوستش دارم. توی این ۲ سال داشتم عادت میکردم اما این مدت چند تا اتفاق افتاد که خدا اون رو سر راه من قرار داد، که قبلآ گفتم...وگرنه من که سماجت بیجا نکرده بودم...وقتی یک بار جواب رد شنیدم محترمانه باهاش رفتار کردم و به تصمیمش احترام گذاشتم.

من تاحالا همه موقعیت های خودم رو...همه جایگاهی که واسه خودم داشتم رو...همه چیز رو فراموش کرده بودم. خیلی سخته وقتی میدونید توانایی انجام چه کارهایی رو داریدو به کجا ها میتونید برسید، خودتونو نگه دارید، و تمام غرور رو بگذارید زیر پا. از اون سخت تر میدونید چیه؟ اینکه کسی رو انقدر عاشقانه دوست داشته باشید و اون ندونه. 

مهسا با همه فرق داره، مثل اونایی نیست که دوست دارن ماشین و خونه بریزی زیر پاشون تا دوستت داشته باشن..یا اونایی که با حرفای قشنگت گریه میکنن...یا اونایی که وقتی میبینن طرفشون توی آدم های دیگه حرفی برای گفتن داره برن طرفش ... موقعیت اجتماعی خوب،فهم و درک از مسایل مختلف، بالاتر از سن بودن، تیپ و قیافه، ثروت ، کار،عشق و محبت، آخه مگه یه دختر چی میخواد...؟ اون دنبال هیچ چیز نبود . همین هم خیلی وقتا منو علاقه مند تر میکرد، اگه بدونم دختری به خاطر شرایط اجتماعی یا مالی یا خانوادگی اومده سمت من هیچوقت سمتش نمیرم...اما جالبه مهسا حتی اینهمه عشق و علاقه هم نخواست... یا شاید، اصلآ  نمیدونست.

نمیدونم اشتباه من چی بود... اما...براش آرزوی خوشبختی میکنم...

من نمیخوام دیگه غرورمو بیشتر از این خورد کنم،من راه خودم رو میرم.شاید اینطوری فکر کنه فراموشش کردم...هرچند فراموشش نکردم، هرچند نمیتونم هیچوقت فراموشش کنم، اما شاید اگه اینطوری فکر کنه براش بهتر باشه.

امیدوارم یه روز ارزش علاقه ای که بهش دارم و ارزش من رو بدونه، شاید یه روز بیاد.

رفتم و تنهات میذارم ... با یه دنیا گله

         واسه دست کشیدن از عشقت... چاره شد فاصله

روزی که چشماتو دیدم چشم از همه بریدم ... اما دریغ از عشق تو...

به امید روزی که دیگه زندگی نکنیم تا زنده باشیم...بلکه زنده باشیم تا زندگی کنیم.

یا حق




همه اين ماجرا عجيبه...

چند وقت پیش اتفاقی افتاد که واقعآ برام عجیب بود... اصلآ همه اتفاقات این مدت عجیبه... چرا بعد از ۲ سال که داشتم به نبودن مهسا عادت میکردم، یهو خوابی ازش دیدم که با همه خواب هایی که دیدم فرق میکرد...بعد تو اینترنت حدود ۲-۳ ساعت تا ساعت ۲ شب صحبت میکردیم و شمارش رو به من داد و همه چیز خوب و امیدوار کننده شده بود !

چی شد که بعد از دیدن اون خواب و اون احساس عجیب یهو فهمیدم بعد از ۲ سال حالا همکلاس هم هستیم و تو یک کلاس افتادیم!

چی شد که با همه این اتفاقات مثبت یهو ورق برگشت و دیگه به اس ام اس هام بعد از اون شب که چت کردیم جوابی نداد...

بعد هم که اون ماجرا! دفعه سومی که تو اینترنت مهسا رو دیدم...باهاش حدود ۱ ساعت و خورده ای چت کردم...بعد فهمیدم دوست پسر مهسا بوده! آخه من از کجا میدونستم...

به هر حال من هیچ حرفی نزده بودم که به دوست پسرش بر بخوره...حرف های معمولی زده بودم. اون اومد و گفت مثل همیشه داغونم و ... من هم باهاش درد و دل کردم...به خدا انقدر نرم و آروم صحبت کردم که حس کنه خواهر منه... حتی کوچکترین حرفی هم سعی کردم نزنم که نشون بده خدایی مکرده میخوام رابطشون بهم بخوره تا خودم به هدفم برسم. هرچند نمیدونستم مهسا نیست و فکر میکردم خودشه...اما باز تا وقتی خودش اجازه نمیداد جسارتی نمیکردم و فقط میخواستم باهاش درد و دل کنم، چون حتی اگه مهسا با من نباشه برام عزیزترینه و نمیخوام ناراحتیش رو ببینم.اما دوست مهسا زنگ زده بود مهسا و باهاش بد صحبت کرده بود... که چرا با یه پسر دیگه که میدونی بهت علاقه داره درد و دل کردی، آخه مهسا چه گناهی داره؟

مهسا هم زنگ زد به من و خیلی تند صحبت کرد، البته حق میدم بهش، ناراحت بود. شاید این عشق من مشکل ایجاد میکنه اینطوری. ای خدا...چه حکمتیه آخه... حسابی با اون لحن صحبتش خشکم زد، اما بازم برام عزیز بود، همون اندازه سابق، اگه اینطوری نبود به عشق خودم شک میکردم. به هیچ وجه هم نمیخواستم حتی به طور اتفاقی باعث بشم رابطه ای خراب بشه،نمیخواستم مهسا ناراحت باشه. حتی حاضر بودم با اون پسر صحبت کنم و حتی غرورمو بشکنم و معذرت خواهی کنم به خاطر اینکه کسی رو اینقدر دوست دارم...

خلاصه بعد از چند دقیقه مهسا اس ام اس داد که زنگ بزنم کارم داره... نیم ساعت صحبت کردیم و ازم معذرت خواست که اونطوری صحبت کرده.من هم که چیزی ازش به دل نداشتم،فقط نگران بودم براش، نگران اینکه توی رابطش ضربه نخوره.خدایا نمیدونی چه حسی دارم...احساس تنهایی میکنم... آخه چرا کسی رو دوست دارم که نمیتونه یا نمیخواد به من نزدیک بشه... آخه چرا همه این اتفاق ها افتاد ... خوابش رو دیدم،بعد فهمیدم این ترم ناباورانه تو یه کلاسیم، بعد هم اون چت در یاهو که ۲-۳ ساعت طول کشید و ما که اونشب اونطوری دوستانه صحبت کرد و ... . آخه این بی انصافیه، یه روز چیزی بدن به آدم و فردا بگیرنش، من تو این ۲ سال فقط به نبودنش عادت داشتم اما تو این مدت بارها از دست دادمش،بدون اینکه به دستش بیارم! چرا باز شمع عشقش تو دلم روشن شد ،  شمعی که ۲ ساله دلمو میسوزونه... اما به خاطر غرورم خم به ابرو نیاوردم .  

نمیدونم اونی که الان با مهساست چطوری ازش مواظبت میکنه...اما حاضرم هرطوری کمکش کنم تا مهسا خوشحال باشه.

من هم تصمیم گرفتم دیگه حتی با دوست داشتنم مزاحمتی برای مهسا ایجاد نکنم...تا شاید یه روز... خب خدا بزرگه ... ممکنه یه روزی بیاد پیشم، اما هر روز آرزوی خوشبختیش رو دارم. به هر حال من باز هم میرم تا با تنها صدایی که عشقم داره صداش کنم و اون سکوتمه .

لطفآ با خوندن این مطالب نگید باز یه نفر خودش رو لوس کرده با این حرفا و ... به خدا اگه من رو ببینید میخ میشید از تعجب که چطور من این حرف ها رو زدم ! اما این عشق، یه عشق معمولی نبود، فرای یه عشق زمینی بود...نمیدونم از کجا نشأت میگرفت...اما به همه اعتقاداتم قصم میخورم اگه عجیب نبود و چیز غیر عادی نبود تاحالا ۱۰۰ بار فراموشش کرده بودم، خوب مهسا هم یه دختره، چه دلیلی داره اینهمه احساس رو مال خودش کنه؟ اما هرچی هست...یه چیز عجیبه که من هم دلیلش رو نمیدونم، فقط میدونم وجود داره و از این بابت خوشحالم .

نمیتونم با کسی باشم...چون میدونم نمیتونم اونقدر که باید قلبم رو در اختیارش بذارم. آخه من قلبم طوریه که اگه کسی یه تیکشو بکنه...دیگه نمیتونم چیزی بذارم جاش...اینطوری نیست که ۱۰۰۰ نفر بیان و برن عین خیالم نباشه.

     ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم *** وندرين كار دل خويش به دريا فكنم

                                         ~-~-~-~-~-~-~

            

مست یه نیم نگاهتم...خورشید باشی من ماهتم

                           ای عشق گریه های من...کاش بدونی عاشقتم

               ...                  

چشمات قشنگ و بی ریاست ... الماس شهر عاشقاست

                             صورت مثل ماه تو ...  شاپری تو قصه هاست

ای نازنیـــن دنیــــای من  ... ای همــدم شــبـای  من

                             بانـوی رؤیایی من ...  ای  شــب آفتـــابی من  

 

دیگه چیزی برای نوشتن نیست، وقتی میام اینجا که ... اگه بیام با مهسا میام ...

موفق باشید...در پناه حق

خدانگهدار  




اگر بر دیده مجنون نشینی ... به غیر از خوبی لیلی نبینی

سلام

ارابه زمان همینطور به حرکتش ادامه میده، ما باید همراهش بریم، حالا سوار بر اون با آسایش یا در حال دویدن کنار اون... من یه مدت فقط با یه طناب بهش بسته شده بودم و بدون هیچ تقلایی روی زمین کشیده میشدم، بدون اینکه بدونم...یا بتونم کاری بکنم ، روی زمین زخمی میشدم و کشیده میشدم. اما یک روز به خودم اومدم، با هر زحمتی بود خودم رو کشیدم روی ارابه، و سوار بر اون به سمت سرنوشتم حرکت کردم، با این تفاوت که تو این شرایط دیگه از ارابه زمان نمیترسیدم و ازش بدم نمیومد که باعث آسیب دیدنم شده، اون وظیفش حرکت کردنه...این بار روی اون از همه مناظر قشنگ زندگی لذت میبرم و میتونم هدفم رو جلوی روم ببینم که داره بهم نزدیک میشه، پس تلاشم رو بیشتر میکنم.

مهسا، دختریه که خیلی روی زندگی من تأثیر داشته، و خب داره...بدون اینکه خودش بدونه. البته میدونه که دوستش دارم، اما حالا به هر دلیلی از نزدیک شدن به من امتنا میکنه، این وبلاگ رو هم، مینویسم تا حرف هایی که به هیچکس نمیتونم بزنم رو اینجا خالی کنم، و فقط در مورد مهسا...

 من از حدود ۱۴ سالگی خودم رو گم کردم، هویتم رو، اعتماد به نفسم رو، ارادم رو، همه لذتی که از زندگی میتونستم ببرم رو ار دست دادم. من توی این ۸ سال فقط پاهام با طناب به ارابه بسته شده بود و دنبال اون ارابه روی زمین کشیده میشدم و تنها کاری که میکردم فکر کردن بود...به همه چیز...به...همه چیز.

تا اینکه این ۱ سال اخیر، شدیدآ از شرایط خودم ناراضی شدم، حسابی به خودم اومدم اما هنوز هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم. اما یک روز حدود ۶ ماه پیش( اسفند ۸۴ ) که سیل عظیمی از مشکلات روی سرم خراب شده بود، بهترین روز زندگی من هم شد! اون روز، من همش مینالیدم...از خدا...از خودم ...بدم میومد. میگفتم اگه خدایی هست پس چرا  حالا که بهش احتیاج دارم نمیاد؟ اون روز خدا و خودم رو با هم، و در کنار هم پیدا کردم. فهمیدم تا حرکت نکنم خدا هم به کمکم نمیاد. پس تصمیم گرفتم و عوض شدم(البته داستانش خیلی طولانیه). تمام کوتاهی هایی که این ۸ سال در حق خودم کرده بودم رو تصمیم گرفتم جبران کنم، و خودم بشم.

من در این ۱ سال، موقعیت های زیادی برای دوستی پیدا کردم، اما نمیتونستم قبول کنم و خودم رو به کسی علاقه مند نشون بدم که میدونستم اونی نیست که دنبالشم و اصلآ نمیتونستم به کسی دل ببندم. گاهی میخواستم با کسی باشم و احساس تنهایی نکنم، خوب من هم آدمم،  دل دارم. اما میدونستم دوستی من با هیچ کدوم دوومی نداره. دلیلش هم این بود که من با پیدا کردن خودم روز به روز به اون کسی که باید بشم نزدیکتر میشدم اما اونها نمیخواستن پیشرفت کنن. و برای اینکه در آینده ای نزدیک که میدونستم از هم خیلی دور میشیم دل کسی نشکنه با کسی دوستی نمیکردم . تصمیم گرفتم دوستی نکنم، تا اینکه کسی بشم که میدونم واقعآ همون هستم... و به همونی برسم که میددونم و ایمان دارم روز به روز...همیشه میتونه با من پیشرفت کنه ، یعنی مهسا...

برای رسیدن به خودم ، کافی بود توی یه ورق کاغذ بنویسم الان کجا هستم، باید کجا باشم... و برای رسیدن به اونجا چیکار باید بکنم. و از هر لحاظ طبقه بندی کنم. مادی، اجتماعی، ظاهری و ...

 نمیدونستم باید کجا باشم...چون نمیدونستم چی میخوام!

اما حالا...غیر از اون روز پر از مشکل که زندگی من رو عوض کرد، و اهدافی که من رو به تلاش تشویق میکنه، یه دلیل دیگه دارم برای تلاش کردن‌، هدف مهمی دارم که اون رسیدن به مهساست. شاید از نظر خیلی ها مهسا یه دختر معمولی باشه... هرچند بخاطر شرایطمون(یکیش اینه که اون دوست پسر داره) و دلایلی که اون میدونه و من نمیدونم سمت من نمیاد... اما به هرحال یه آدمه ... بله خیلی ها اینو به من میگن، و خیلی ها میگن چرا برای یک دختر خودت رو اینطور عذاب میدی... اگه بخوای موقعیت های زیادی پیدا میکنی. این دقیقآ عین صحبت های چند تا از دوستانمه که از ماجرای ما خبر دارن.

حالا که اسم و نامی از من تو این وبلاگ نیست پس اگه یه سری چیزا رو بگم حمل بر تعریف و بی ادبی نیست ، و فقط برای اطلاعه. من ۲۲ سالمه، پدرم شغل خیلی خوبی داره، من برای خودم خدا رو شکر هم منزل دارم و هم ماشین مناسب. از نظر اخلاق هم اطرافیانم کاملآ با من میسازن . دنبال ورزش و موسیقی....شعر و نوشتن...تفریح و ... هم به حد کافی رفتمو از چیزی کم نمیارم. در کل، از زندگیم خیلی راضیم.

به همین خاطر دوستانم که من رو خوب میشناسن با دیدن اینهمه اصرار من گاهی روراست و رک میشن و به من میگن مهسا رو خیلی بزرگ کردی... حتی گاهی میگن بعضی از اون موقعیت هایی که داشتی از نظر اخلاق و ظاهر بهتر بودن،اونا میگن وقتی اینطوره و وقتی با تو اینطور رفتار سرد رو میکنه... چه دلیلی داره بازم بهش علاقه داشته باشی؟

اما من بهشون میگم اینا چیزیه که شما میبینید...اگه حرفتون رفتار عجیبیه که با من داره یا محل نمیده ...یا من رو تو سؤال گذاشته، باید بگم :

اگر با من نبودش هیچ میلی *** چرا ظرف مرا بشکست لیلی

و اگه میگن موقعیت بهتری پیدا میشه، من با تمام وجود میگم که :

اگر بر دیده مجنون نشینی *** به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی بینی که لیلی چون نکو ایست؟ *** کز او چشمت همین بر زلف و موییست

تو  قد بینی و  مجنون جلوه  ناز ***  تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و  مجنون پیچش  مو *** تو ابرو ، او اشارت های ابرو...

... کسی را کو تو لیلی کرده ای نام *** نه آن لیلی است، کز من برده آرام

                                  ~-~-~.~.~.~.~.~-~-~

بله، من دوستش دارم، و اون رو بهترین میدونم، و برای رسیدن بهش میخوام بهترین باشم،میدونم که اینطوری به نفع هر ۲مونه. میدونم که هیچ کس نمیتونه به اندازه من دوستش داشته باشه و خوشبختش کنه، و لیاقتش رو داشته باشه ...مگه خوشبخت بودن به عشق و علاقه ای نیست که طرف مقابلتون براتون میذاره؟ خوب من بیشترین علاقه ای که میشه رو میذلرم... حتی اگه مسایل مادی و هرچیز دیگه ای هم باشه... کم نمیذارم، کاری میکنم بهترین حس رو در زندگی داشته باشیم. به خدا اگه به خودم کمی شک داشتم یا میدونستم ممکنه کسی باشه که برای اون بهتر از من تلاش کنه، دیگه طرف مهسا هم نمیرفتم، چون خوشبخت بودنش بیشتر از با من بودنش برام مهمه. پس همینطور که تو این ۶ ماه تلاش کردم ادامه میدم، و بهش میرسم . مهم نیست کی ... کجا ...  و چطوری، فقط رسیدن مهمه.

پس سوار بر ارابه زمان........همتونو در کنار اهدافتون میبینم...

 

در پناه مهربونترین مهربون ها




چرا؟

این آهنگی که مینویسم ، با حال و هوای عجیب و لعنتی که این روزا دارم خیلی جوره...آره، با دیدن مجدد کسی که برام معنی همه چیزه، بعد از مدتی که شاید نبودنش شده بود یه گوشه از دنیایی که بهش عادت کردم.

فقط یه سؤال تو ذهنمه شاید کسی جوابشو بدونه...من با این همه غرور چطور اسیر یه دختر شدم...چیزی که هیچوقت نه من نه هیچ کس دیگه تصورشم نمیکنه... اونم دختری که نمیدونم چرا هیچ احساسی نشون نمیده...هیچی...

 

* داشتم فراموشت میکردم اما باز دوباره دیدمت، تو غم ها غوطه ور شدم چرا؟

                داشتم فراموشت میکردم اما تا صدات رسید به گوش من، شکستم بی صدا چرا؟

* داشتی میرفتی از خیال من ، خزونی بود بهار من ، دیدم تورو خزونم جون گرفت...

                این قلب سرد و ساکتم دوباره، با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت...

                                                ~.~.~

* چرا دوباره اومدی صدا رو، جون دادی گل بهارو ، زخم دل دوباره تازه شد

                  شوق نگاه خستمو دوباره ،  دوختی آخر ستاره ، حسرتم بی اندازه شد

* یا راحتم کن و واسه همیشه، این دلو بکن ز ریشه، از خیال سرد من برو

                  یا باغبون شو و بهارو ، باز نشون بده گلا رو ، تو وجود خسته ام برو

                                               ~.~.~.~.~.~

         

یا حق 




آغاز شيرين

این روزها وقت کافی یا اصلآ حوصله ای برای نوشتن توی اینترنت ندارم، اما یه داستانی هست که فقط بیان کردنشه که میتونه مقداری من رو آروم کنه.

 داستان یه عشق پاک...داستان عشق مظلومانه ای که تنها صدایی که ازش بلند میشه سکوتشه...

داستان همه احساسی که یکباره مثل سیل سرزمین روح من رو در خودش غرق کرد و همه ماجراهایی که با وجود تلخی که داشت حتی اتفاق افتادنش برای من شیرینه.

داستان...مهسا

مهسا هم دانشگاهی منه ، و از همون لحظه اول با نگاهش یه تونل به قلبم باز کرد و اومد نشست تو دلم، و همه پل ها پشتش خراب شد که دیگه از اونجا بیرون نیومد.

باور کنید من اطرافم خیلی دختر تو دوستا و آشنا ها و ... هست، اما مثل دیوونه ها فقط به مهسا فکر میکنم، دوستام دیگه از دست من عصبی شدن، چون چند بار موقعیت هایی برای من پیش اومد که هر پسری بود رد نمیکرد، اما من اصلآ نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم.

از احساسی که اون نسبت به من داره چیزی نمیدونم،  و حتی نمیدونم از احساس من نسبت به خودش چی میدونه، اما هر روز آرزو میکنم کاش میدونست.

حالا میخوام داستان آشناییمون رو بگم، آشنایی که با وجود همه اندوهی که با خودش آورد هیچوقت آرزو نکردم کاش اتفاق نمیافتاد، چون اینطوری حداقل دیدمش.

اوایل که وارد دانشگاه شده بودم، خوب من هم مثل خیلی  ها شیطنت میکردم و خلاصه دوران جالبی بود، به یکی از دخترا ترم ۱ پیشنهاد دوستی دادم که گفت ترم اوله و قبول نکرد...خلاصه دوستش رو فرستاده بودم جلو و نشد؛اسم دوستش ذ.؟ بود، یه روز ذ.؟ اومد جلو و تو کلاس به من گفت که به جاش امتحان بدم و شمارشو داد تا خبرشو بهش بدم.

من هم اینکار رو کردم چون معمولآ آدمی نیستم که تقاضای کمک کسی رو رد کنم، بعد از اون به بهانه های مختلف با من تماس میگرفت و به من میگفت با کسی تو دانشگاه آشنا نیست که اگه کاری داره به اون بگه و ...منم خواهر ندارم، واقعآ از کمک کردن به دیگران هم خوشحال میشم، مثل یه برادر هر کاری از دستم بر میومد انجام میدادم براش و اینطوری میگذشت...تا اینکه یه روز ازم خواست باهاش و با یکی از دوستاش حسابداری کار کنم.

من هم گفتم بریم دانشگاه دوستام که حسابداری وارد بودن، روز قرار که رسید، اول ذ.؟ اومد و بعد از چند دقیقه...دوستش. بله مهسا...من مهسا رو که دیدم یه حس خیلی آشنا بهم دست داد طوری که قبلآ هیچوقت تجربه نکرده بودم.

اما اونروز فهمیدم با کسی دوسته، پس اصلآ جسارتی نکردم و مثل بچه آدم سرم تو کار خودم بود...تا اینکه یه روز دیدم تو حیاط پشت دانشگاه داره گریه میکنه...دنیا رو سرم خراب شد چون به هیچ قیمتی حاضر نیستم گریه کسی رو ببینم...چه برسه به کسی که انقدر برام عزیزه. متوجه شدم با دوستش به هم زده، ناراحت شدم از ناراحتیش، اما یه حسی بود که به من میگفت هیچ کس تو دنیا نمیتونه مهسا رو از تو بیشتر دوست داشته باشه...میدونستم که میتونم خوشبختش کنم...پس رفتم جلو. 

                                         

با متانت به حرفام گوش داد اما جوابش منفی بود و حسابی ناراحتم کرد. به هر حال همه احساسم رو به مهسا خلاصه کرده بودم، و با وجود اینکه حرفش برای من خیلی ارزش داشت و هر تصمیمی که میگرفت برام عزیز بود خیلی ناراحت شدم، میگفت ذ.؟ به مهسا گفته که من بهش پیشنهاد دادم، و مهسا میگفت تو مگه به ذ.؟ ژیشنهاد ندادی؟ اما این چیزی بود که من روحم هم ازش خبر نداشت، باور کنید تاحالا بدی کسی رو نخواستم یا سعی نکردم کسی رو ناراحت کنم، اما نمیدونم انصاف توی دنیا کجا رفته که اینطوری با من رفتار میکنن.

 من روی ذ.؟ فقط مثل خواهرم حساب میکردم، به خدا هر کاری بود برادرانه براش نجام میدادم..نه اون بلکه هر کس دیگه ای هم باشه این رفتار رو دارم باهاش. اما...این چیزی بود که طور دیگه ای نشون داده شد. به هر حال من خیلی دوست دارم بدونم مهسا واقعآ به خاطر حرف های ذ.؟ جواب رد داد...یا بخاطر اینکه به قول خودش تازه با دوستش به هم زده بود و از پسرا دید خوبی نداشت، یا اصلآ از من خوشش نیومده بود ... اما کاش اگه اینطور بود صادقانه به من میگفت تا به یه نقطه امید کوچیک دل نبندم و همه چیز های کوچیک و بزرگ رو فدای اون نقطه کوچیک کنم.

به هر حال بعد از اون ماجرا همونطور که گفتم عشقم تنها صدایی که داشت سکوتش بود و تنها کاری که از دستم بر میومد صبر بود...

چند ماه بعد خواب عجیبی در مورد مهسا دیدم...خواب دیدم با خوانواده رفتم شمال و اون رو توی یه جنگل زیبا میبینم...اما عینک دودی زده و احتمالآ برای چشم هاش اتفاقی افتاده. خیلی نگران شدم، اما نمیدونستمچیکار باید بکنم.

من خواب هایی که در مورد کسی میبینم واقعآ نگرانم میکنه چون حتمآ یه چیزی هست...خیلی بهم ثابت شده. اما به خاطر ماجراهایی که داشتیم نتونستم با مهسا ارتباط برقرار کنم.

مدتی گذش...حدود ۲ سال... دورادور تو دانشگاه میدیدمش ، میدونسم که الان هم با یه پسری هست، نمیدونم همون قبلیه یا آدم جدیدیه...اما به هر حال هر وقت میدیدمش و از جلوی من که رد میشد به روی خودم نمی آوردم اما وقتی حواسش نبود مدتها بهش نگاه میکردم و همه احساسی که بهش داشتم تازه میشد، اما خوب به نرسیدن بهش قانع شده بودم و به نبودنش عادت کرده بودم.

تا اینکه یه روز دوباره یه خواب عجیبی دیدم، طوری که صبح که بلند شدم اشکم درومده بود.

خواب دیدم یه جایی مثل کوه درکه هستم که همه مردم میرن بالا...یه جاییش یه انحرافی داشت که یه مسیر دیگه میشد...دیدم مهسا و دوست پسرش هم  با هم رسیدن اون بالا.

من به اونا توجهی نکردم چون میدونستم با هم هستن و رفتم از اون مسیر انحرافی بالا...مهسا هم اومد همون مسیر رو اما دوستش نیومد! رفتیم بالا و رسیدیم به یه جایی مثل دیواری که بالاش یه حیاط قشنگ بود...من تو این مسیر با مهسا فاصله داشتم چون هنوز نمیدونستم به دوستشه یا تنهایی اومده تو این راه...

من خودمو از دیوار کشیدم بالا و رسیدم به سقف(همون حیاط) و اومدم که برم ببینم چه خبره مهسا رو دیدم که پایین دیوار مونده...لبه دیوار ایستادم و دستم رو دراز کردم و مهسا رو هم آوردم بالا.

رفتیم و رسیدیم به ته حیاط...یه جایی مثل پرده سینما بود...یه صدایی اومد و گفت که اینجا آخر راهه...خدا اینجاست! من نمیفهمیدم چی میگه...گفتم پس کوش...پرده رو زدم کنار...یکی دیگه زیرش بود...همینطوری میزدم کنار و میدیدم تمووم نمیشه...اون صدا گفت نمیبینیش فایده ای نداره و ... دیگه یادم نیست چی گذشت.

نمیدونم چرا...اما بعد از ۲ سال احساس عجیبی که به مهسا داشتم اینبار طوری به سراغم اومد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.

بهش تو اینترنت پیام دادم تا از حالش که نگران بودم با خبر شم و ... شاید بشه باهاش حرف بزنم...

نمیتونم ...اصلآ نمیتونم عشقم رو شرح بدم...اما من حاضرم هرکاری بکنم که خوشحال باشه...هر طور که دوست داره...حتی اینکه فقط تا آخر عمر ببینمش برای من بیشتر از بودن با ۱۰۰۰ تا دختر ارزش داره.

دوستام دیگه همه از این موضوع خبر دارن و بعضیهاشون که دلسوزن و قربونشون برم بعضی وقتا شاکی میشن...چون میبینن من به همه موقعیت هام لگد میزنم چون...هدفم رسیدن به مهساست...

میخوام براتون از انقلابی که بخاطر مهسا در من ایجاد شد بگم... میخوام بگم چطوری مهسا باعث شد برای رسیدن بهش  تصمیم بگیرم بهترین بشم... تلاش کنم...و خودو رو باور کنم و سعی کنم دوباره بسازم، اما میذارم برای بعد...اما یدتون باشه آخر این داستان رو حتمآ بخونید تا بدونید انسان میتونه با قدرت اراده چیکار کنه.

من از هدفم دست بر نمیدارم...من باید به مهسا برسم...چون هیچ کس نمیتونه اون رو به اندازه من دوست داشته باشه...هیچ کس...

من نمیتونم برم جلو بهش پیشنهاد کنم الان...فقط میتونم مظلومانه سکوت کنم...اما میخوام اونقدر تلاش کنم و موفق بشم و به جایی برسم که همه چیز خود به خود درست شه.

من خیلی این چند سال از نظر روحی و درونی مشکل داشتم (دلایلی غیر از مهسا وجود داشت) ...و باعث شد از همه چیز زندگی عقب بیافتم. از درسم، موسیقی، کار، از رسیدن به ظاهرم، از روابط اجتمایی...اما برای رسیدن به مهسا...دوباره بلند شدم.

از هیچ نظری الان کم ندارم...از نظر مالی و اجتماعی و ... طوری هستم که از همه لحاظ خیلی موقعیت های دوستی میتونم برای خودم پیدا کنم، اما مهسا اونقدر برام ارزش داره که برای با اون بودن میخوام به بالاترین جا برسم.

اما تنها چیزی که نمیدونم

احساسیه که اون نسبت به من داره...کاش میدونستم...کاش

من به اندازه تک تک ثانیه های این دو سال حرف دارم که بگم در مورد قشنگترین فصل زندگیم...در مورد مهسا...اما الان با اینهمه تایپ کردن واقعآ کم آوردم.

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم *** وندرين كار دل خويش به دريا فكنم

البته این چند روز...دوباره باهاش ارتباط بر قرار کردم و با هم چت کردیم..خیلی خوب برخورد کرد...حتی تا شمارمو دادم میس انداخت و شمارش افتاد.

فردای اون روز هم که بهش پیام دادم گفت من گروه هستم بیا همدیگرو ببینیم، اما بعد ز اون نمیدونم چی شد هرچی پیام دادم دیگه جواب نداد، به خدا این بی انصافیه ...من موندم چیکار کنم.

آیا بهش بگم که چقدر دوستش دارم و احساسم چیه،یا...میترسم...

یکی از بچه ها در مورد این چند روز میگه حتمآ با دوستش دعواش شده بوده ناراحت بوده بعد اومده با تو چت کرده...بعد دوباره اوضاعش روبراه شده و تورو فراموش کرده.

اصلآ نمیدونم چی درسته...کاش میتونستم ببینم توی قلبش واقعآ چی میگذره...آخه اینکه حتی جواب اس ام اس من رو هم نده یکم نامردیه، مگه من چه بدی کردم جز اینکه دوستش دارم؟ اگه واقعآ علاقه نداشت با هم در ارتباط باشیم اصلآ شمارش رو نمیداد ؛ این چیزاست که منو گیج میکنه.

رفتم که کنم شکوه ز ويراني خود گفت *** مخروش که ويران تر از اين نيز توان کرد

در پناه مهربونترین مهربونا