این روزها وقت کافی یا اصلآ حوصله ای برای نوشتن توی اینترنت ندارم، اما یه داستانی هست که فقط بیان کردنشه که میتونه مقداری من رو آروم کنه.
داستان یه عشق پاک...داستان عشق مظلومانه ای که تنها صدایی که ازش بلند میشه سکوتشه...
داستان همه احساسی که یکباره مثل سیل سرزمین روح من رو در خودش غرق کرد و همه ماجراهایی که با وجود تلخی که داشت حتی اتفاق افتادنش برای من شیرینه.
داستان...مهسا
مهسا هم دانشگاهی منه ، و از همون لحظه اول با نگاهش یه تونل به قلبم باز کرد و اومد نشست تو دلم، و همه پل ها پشتش خراب شد که دیگه از اونجا بیرون نیومد.
باور کنید من اطرافم خیلی دختر تو دوستا و آشنا ها و ... هست، اما مثل دیوونه ها فقط به مهسا فکر میکنم، دوستام دیگه از دست من عصبی شدن، چون چند بار موقعیت هایی برای من پیش اومد که هر پسری بود رد نمیکرد، اما من اصلآ نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم.
از احساسی که اون نسبت به من داره چیزی نمیدونم، و حتی نمیدونم از احساس من نسبت به خودش چی میدونه، اما هر روز آرزو میکنم کاش میدونست.
حالا میخوام داستان آشناییمون رو بگم، آشنایی که با وجود همه اندوهی که با خودش آورد هیچوقت آرزو نکردم کاش اتفاق نمیافتاد، چون اینطوری حداقل دیدمش.
اوایل که وارد دانشگاه شده بودم، خوب من هم مثل خیلی ها شیطنت میکردم و خلاصه دوران جالبی بود، به یکی از دخترا ترم ۱ پیشنهاد دوستی دادم که گفت ترم اوله و قبول نکرد...خلاصه دوستش رو فرستاده بودم جلو و نشد؛اسم دوستش ذ.؟ بود، یه روز ذ.؟ اومد جلو و تو کلاس به من گفت که به جاش امتحان بدم و شمارشو داد تا خبرشو بهش بدم.
من هم اینکار رو کردم چون معمولآ آدمی نیستم که تقاضای کمک کسی رو رد کنم، بعد از اون به بهانه های مختلف با من تماس میگرفت و به من میگفت با کسی تو دانشگاه آشنا نیست که اگه کاری داره به اون بگه و ...منم خواهر ندارم، واقعآ از کمک کردن به دیگران هم خوشحال میشم، مثل یه برادر هر کاری از دستم بر میومد انجام میدادم براش و اینطوری میگذشت...تا اینکه یه روز ازم خواست باهاش و با یکی از دوستاش حسابداری کار کنم.
من هم گفتم بریم دانشگاه دوستام که حسابداری وارد بودن، روز قرار که رسید، اول ذ.؟ اومد و بعد از چند دقیقه...دوستش. بله مهسا...من مهسا رو که دیدم یه حس خیلی آشنا بهم دست داد طوری که قبلآ هیچوقت تجربه نکرده بودم.
اما اونروز فهمیدم با کسی دوسته، پس اصلآ جسارتی نکردم و مثل بچه آدم سرم تو کار خودم بود...تا اینکه یه روز دیدم تو حیاط پشت دانشگاه داره گریه میکنه...دنیا رو سرم خراب شد چون به هیچ قیمتی حاضر نیستم گریه کسی رو ببینم...چه برسه به کسی که انقدر برام عزیزه. متوجه شدم با دوستش به هم زده، ناراحت شدم از ناراحتیش، اما یه حسی بود که به من میگفت هیچ کس تو دنیا نمیتونه مهسا رو از تو بیشتر دوست داشته باشه...میدونستم که میتونم خوشبختش کنم...پس رفتم جلو.

با متانت به حرفام گوش داد اما جوابش منفی بود و حسابی ناراحتم کرد. به هر حال همه احساسم رو به مهسا خلاصه کرده بودم، و با وجود اینکه حرفش برای من خیلی ارزش داشت و هر تصمیمی که میگرفت برام عزیز بود خیلی ناراحت شدم، میگفت ذ.؟ به مهسا گفته که من بهش پیشنهاد دادم، و مهسا میگفت تو مگه به ذ.؟ ژیشنهاد ندادی؟ اما این چیزی بود که من روحم هم ازش خبر نداشت، باور کنید تاحالا بدی کسی رو نخواستم یا سعی نکردم کسی رو ناراحت کنم، اما نمیدونم انصاف توی دنیا کجا رفته که اینطوری با من رفتار میکنن.
من روی ذ.؟ فقط مثل خواهرم حساب میکردم، به خدا هر کاری بود برادرانه براش نجام میدادم..نه اون بلکه هر کس دیگه ای هم باشه این رفتار رو دارم باهاش. اما...این چیزی بود که طور دیگه ای نشون داده شد. به هر حال من خیلی دوست دارم بدونم مهسا واقعآ به خاطر حرف های ذ.؟ جواب رد داد...یا بخاطر اینکه به قول خودش تازه با دوستش به هم زده بود و از پسرا دید خوبی نداشت، یا اصلآ از من خوشش نیومده بود ... اما کاش اگه اینطور بود صادقانه به من میگفت تا به یه نقطه امید کوچیک دل نبندم و همه چیز های کوچیک و بزرگ رو فدای اون نقطه کوچیک کنم.
به هر حال بعد از اون ماجرا همونطور که گفتم عشقم تنها صدایی که داشت سکوتش بود و تنها کاری که از دستم بر میومد صبر بود...
چند ماه بعد خواب عجیبی در مورد مهسا دیدم...خواب دیدم با خوانواده رفتم شمال و اون رو توی یه جنگل زیبا میبینم...اما عینک دودی زده و احتمالآ برای چشم هاش اتفاقی افتاده. خیلی نگران شدم، اما نمیدونستمچیکار باید بکنم.
من خواب هایی که در مورد کسی میبینم واقعآ نگرانم میکنه چون حتمآ یه چیزی هست...خیلی بهم ثابت شده. اما به خاطر ماجراهایی که داشتیم نتونستم با مهسا ارتباط برقرار کنم.
مدتی گذش...حدود ۲ سال... دورادور تو دانشگاه میدیدمش ، میدونسم که الان هم با یه پسری هست، نمیدونم همون قبلیه یا آدم جدیدیه...اما به هر حال هر وقت میدیدمش و از جلوی من که رد میشد به روی خودم نمی آوردم اما وقتی حواسش نبود مدتها بهش نگاه میکردم و همه احساسی که بهش داشتم تازه میشد، اما خوب به نرسیدن بهش قانع شده بودم و به نبودنش عادت کرده بودم.
تا اینکه یه روز دوباره یه خواب عجیبی دیدم، طوری که صبح که بلند شدم اشکم درومده بود.
خواب دیدم یه جایی مثل کوه درکه هستم که همه مردم میرن بالا...یه جاییش یه انحرافی داشت که یه مسیر دیگه میشد...دیدم مهسا و دوست پسرش هم با هم رسیدن اون بالا.
من به اونا توجهی نکردم چون میدونستم با هم هستن و رفتم از اون مسیر انحرافی بالا...مهسا هم اومد همون مسیر رو اما دوستش نیومد! رفتیم بالا و رسیدیم به یه جایی مثل دیواری که بالاش یه حیاط قشنگ بود...من تو این مسیر با مهسا فاصله داشتم چون هنوز نمیدونستم به دوستشه یا تنهایی اومده تو این راه...
من خودمو از دیوار کشیدم بالا و رسیدم به سقف(همون حیاط) و اومدم که برم ببینم چه خبره مهسا رو دیدم که پایین دیوار مونده...لبه دیوار ایستادم و دستم رو دراز کردم و مهسا رو هم آوردم بالا.
رفتیم و رسیدیم به ته حیاط...یه جایی مثل پرده سینما بود...یه صدایی اومد و گفت که اینجا آخر راهه...خدا اینجاست! من نمیفهمیدم چی میگه...گفتم پس کوش...پرده رو زدم کنار...یکی دیگه زیرش بود...همینطوری میزدم کنار و میدیدم تمووم نمیشه...اون صدا گفت نمیبینیش فایده ای نداره و ... دیگه یادم نیست چی گذشت.
نمیدونم چرا...اما بعد از ۲ سال احساس عجیبی که به مهسا داشتم اینبار طوری به سراغم اومد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
بهش تو اینترنت پیام دادم تا از حالش که نگران بودم با خبر شم و ... شاید بشه باهاش حرف بزنم...
نمیتونم ...اصلآ نمیتونم عشقم رو شرح بدم...اما من حاضرم هرکاری بکنم که خوشحال باشه...هر طور که دوست داره...حتی اینکه فقط تا آخر عمر ببینمش برای من بیشتر از بودن با ۱۰۰۰ تا دختر ارزش داره.
دوستام دیگه همه از این موضوع خبر دارن و بعضیهاشون که دلسوزن و قربونشون برم بعضی وقتا شاکی میشن...چون میبینن من به همه موقعیت هام لگد میزنم چون...هدفم رسیدن به مهساست...
میخوام براتون از انقلابی که بخاطر مهسا در من ایجاد شد بگم... میخوام بگم چطوری مهسا باعث شد برای رسیدن بهش تصمیم بگیرم بهترین بشم... تلاش کنم...و خودو رو باور کنم و سعی کنم دوباره بسازم، اما میذارم برای بعد...اما یدتون باشه آخر این داستان رو حتمآ بخونید تا بدونید انسان میتونه با قدرت اراده چیکار کنه.
من از هدفم دست بر نمیدارم...من باید به مهسا برسم...چون هیچ کس نمیتونه اون رو به اندازه من دوست داشته باشه...هیچ کس...
من نمیتونم برم جلو بهش پیشنهاد کنم الان...فقط میتونم مظلومانه سکوت کنم...اما میخوام اونقدر تلاش کنم و موفق بشم و به جایی برسم که همه چیز خود به خود درست شه.
من خیلی این چند سال از نظر روحی و درونی مشکل داشتم (دلایلی غیر از مهسا وجود داشت) ...و باعث شد از همه چیز زندگی عقب بیافتم. از درسم، موسیقی، کار، از رسیدن به ظاهرم، از روابط اجتمایی...اما برای رسیدن به مهسا...دوباره بلند شدم.
از هیچ نظری الان کم ندارم...از نظر مالی و اجتماعی و ... طوری هستم که از همه لحاظ خیلی موقعیت های دوستی میتونم برای خودم پیدا کنم، اما مهسا اونقدر برام ارزش داره که برای با اون بودن میخوام به بالاترین جا برسم.
اما تنها چیزی که نمیدونم
احساسیه که اون نسبت به من داره...کاش میدونستم...کاش
من به اندازه تک تک ثانیه های این دو سال حرف دارم که بگم در مورد قشنگترین فصل زندگیم...در مورد مهسا...اما الان با اینهمه تایپ کردن واقعآ کم آوردم.
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم *** وندرين كار دل خويش به دريا فكنم
البته این چند روز...دوباره باهاش ارتباط بر قرار کردم و با هم چت کردیم..خیلی خوب برخورد کرد...حتی تا شمارمو دادم میس انداخت و شمارش افتاد.
فردای اون روز هم که بهش پیام دادم گفت من گروه هستم بیا همدیگرو ببینیم، اما بعد ز اون نمیدونم چی شد هرچی پیام دادم دیگه جواب نداد، به خدا این بی انصافیه ...من موندم چیکار کنم.
آیا بهش بگم که چقدر دوستش دارم و احساسم چیه،یا...میترسم...
یکی از بچه ها در مورد این چند روز میگه حتمآ با دوستش دعواش شده بوده ناراحت بوده بعد اومده با تو چت کرده...بعد دوباره اوضاعش روبراه شده و تورو فراموش کرده.
اصلآ نمیدونم چی درسته...کاش میتونستم ببینم توی قلبش واقعآ چی میگذره...آخه اینکه حتی جواب اس ام اس من رو هم نده یکم نامردیه، مگه من چه بدی کردم جز اینکه دوستش دارم؟ اگه واقعآ علاقه نداشت با هم در ارتباط باشیم اصلآ شمارش رو نمیداد ؛ این چیزاست که منو گیج میکنه.
رفتم که کنم شکوه ز ويراني خود گفت *** مخروش که ويران تر از اين نيز توان کرد
در پناه مهربونترین مهربونا